محمد على مجاهدى
157
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
دوازده بند محتشم باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟ * باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟ باز اين چه رستخيز عظيم است ؟ كز زمين * بىنفخ صور ، خاسته تا عرش اعظم است ؟ اين صبح تيره ، باز دميد از كجا ؟ كزو * كار جهان و خلق جهان جمله درهم است گويا طلوع مىكند از مغرب آفتاب ! * كآشوب در تمامى ذرات عالم است گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست * اين رستخيز عام كه نامش محرّم است در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست * سرهاى قدسيان ، همه بر زانوى غم است جن و ملك ، بر آدميان نوحه مىكنند * گويا عزاى اشرفآلود آدم است خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين * پروردهء كنار رسول خدا ، حسين كشتى شكست خوردهء طوفان كربلا * در خاك و خون تپيدهء ميدان كربلا گر چشم روزگار بر او زار مىگريست * خون مىگذشت از سر ايوان كربلا نگرفته دست دهر ، گلابى به غير اشك * ز آن گل كه شد شكفته به بستان كربلا از آب هم ، مضايقه كردند كوفيان * خوش داشتند حُرمت ميهمان كربلا بودند ديو و دد همه سيراب و ، مىمكيد * خاتم ز قحط آب ، سليمان كربلا ز آن تشنگان ، هنوز به عيّوق مىرسد * فرياد العطش ز بيابان كربلا آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم * كردند رو به خيمهء سلطان كربلا آن دم فلك بر آتش غيرت ، سپند شد * كز خوف خصم ، در حرم افغان بلند شد كاش آن زمان سرادق گردون ، نگون شدى * وين خرگه بلندستون ، بىستون شدى كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه * سيل سيه ، كه روى زمين قيرگون شدى كاش آن زمان ز آه جهانسوز اهل بيت * يك شعله برق ، خرمن گردونِ دون شدى كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان * سيمابوار ، گوى زمين بىسكون شدى كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك * جان جهانيان ، همه از تن برون شدى